تبليغاتX
وقتی من وبلاگ بسازم...
گاهی انگار بدک هم نیست آدم گناه می کند!مثل اینکه مثلا تا بد نباشی قدر خوب را نمیدانی.مثل اینکه مثلا تا گناه نکنی یاد خدا نمی افتی.

بعضی وقتها هم عمدا گناهم را می کنم تا در مواقع اضطراری کم نیاورم.مثلا مراسم دعایی چیزی که همه گریه می کنند من هر چقدر به مخم فشار می آورم می بینم اصلا گریه ندارد که!پس یاد همان گناهم می افتم و شروع می کنم .حالا اشک نریز کی بریز .خب شبهای خاصی ست دیگر .دعاها مستجاب می شود .باید خوب استفاده کرد .

اصلا شاید بهتر از اینست که تو همیشه خوب باشی و در شبهای پر از استجابت و اینها  فقط بخاهی فکر کنی .مثلا هی فکر کنی به عاشورا .

خب بله .عاشورا بود .کوله بارش الان بر دوش ماست .دینی ست که به قیمت عزیز ترین چیزها به ما رسیده .ساده زیر پا نگذاریمش .ساده از کنارش رد نشویم .خب بله .اما همه ی اینها گریه ندارد که!تصمیم دارد .اراده دارد .و کمی عقده برای اینکه به خودمان بیاییم .گریه ماها داریم.مایی که گناه می کنیم .پس گناه خوب است که ما می کنیم .چون تا گریه نکنیم و تضرع و اینها نباشد(یعنی شرمندگی قلبی) دعا استجابتش سخت می شود .

مثل اینکه اگر یزید نبود امام حسین شهید و سربلند نمی شد.(البته من جزو آن دسته آدمها نیستم که ازینجور فکرها میکنند!)

انگار بدک هم نیست گاهی کاری کنیم که دعوا شویم تا بیشتر قدر تشویق را بدانیم .پس یعنی کاری کنیم که دعوا شویم !یاد مطلبی روانشناسی می افتم...کودکان جیغ می زنند تا مورد توجه قرار بگیرند .

ولی مگر خدا ما را دارد بد تربیت می کند؟؟؟!!

 

 

قضیه چیست؟؟کمک کنید....اگر خلط مبحث شده!اگر هر چیزی شده بگویید!من طاقت شنیدنش را دارم!!

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
.
یا من هو اعلم بمن ضل عن سبیله ...

 

 

 

چقدر خوشحالم که هنوز در دایره ی دید تو ام.


+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
 

 

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد.
مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور
کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر
شد.*
*اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم
هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از
خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.*
*مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي
خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت
ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ
کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با
شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد
کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که
تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم
را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از
زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه
کنم تا محبت تو را جبران نمايم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو
هستم.*
*گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا
را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم
داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال
نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در
ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم.
با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او
هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به
خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين
کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي
کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک
ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده
اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز
بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري
زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از
من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند
همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا
را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه
مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.*

*خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که
محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به
غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر
دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه
شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که
چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.*
*گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني
هميشه در کنار تو هستم.*
*گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.*
*گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده
از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر
نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو
نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و
نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و
بي نياز از هر چيز***

 

زیر نویس:با تشکز از دوستم اعظم که دلم واسش تنگ شده.


+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
 

 

........

آنان از شنیدن حق کر    از گفتن حق گنگ     و از دیدن حق ناتوانند

                   پس بسوی حق باز نمی گردند

                                                                        .....................

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
فرزند بیچاره ی من ... نگران تو ام...

من اینجا هستم ... در عصری که بین دو قافیه ی بلند تاریخ ایستاده است .

فرزند تنهایم ... قبل از من مردم به کوهی تکیه می کردند که نور هدایت را در پس ابرهای آسمانش چشیده بودند ... خون دادند و من متولد شدم ...

در زمان من  در ساعات عمرم  به کسی چشم دوختیم که حد اقل عقاب های سرزمین خودمان به قله اش و به تک تک لانه های کوهستانی اش حق نان و نمک را می شناختند ...حداقل!

فرزند تنهایم ... نگران تو ام ...نگران زندگی تو ام ... منم اینجا بین دو آرامش که طوفان را در عمق اقیانوسش مزمزه می کند . و تو ... تویی که از شیره ی جانم می پرورانمت ... بیش از هر چیز  بیش از سلامتی  بیش از آزادی  نگران توام ... قوی باش ...

آن زمان که همه ی پیوند ها با آسمان قطع می شود ...قوی باش آن زمان که شاید همه ی عقابها بر عکس تو پرواز کنند ...قوی باش که من برایت از سالها قبل دعا کرده ام ...

فرزند بی گناه من...دیگر نیستم آن زمان که یادت بیاورم دریا را  کوه را  خورشید را  آسمان را ...قوی باش ...شجاع باش آن زمان که دیگر کسی آسمان را بیاد نمی آورد .نگران توام مانند چشمانی در قبر که زوال زمانه ی فرزند خویش را می بیند... که وجود برهنه ی پاره ی جگرش را میان خطوط شکسته و بریده ی ریش ریش شده ی زمانه می بیند ...

برایت دعا میکنم...


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
من تنهایم

و درد می کنم

و تمام استخوان هایم بو می دهند

و مغزم آبگوشت شده است

توی ظرف یک بار مصرف رستوران های بین راهی

 

تنم داغ است

کسی دختری این چنین را دوست ندارد

من حاشیه تاریخم

همیشه هستم

 

تنها نگاه می کنم

تنها میایم

تنها می روم

تنها خرید می کنم

تنها می خندم

تنها می خورم

تنها راه می روم

تنها فکر می کنم

تنهایم.

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
دارم به تو فکر می کنم ... این به این معنی نیست که خیلی به فکرتم و دوستت دارما ...آدم که به هر چی فکر کنه دلیل نمیشه دوسش داره ...

آره ... دارم کل کل میکنم با خودم . درست حدس زدی . دوباره دلم گرفته ... هر وقت دلم می گیره هر راه و بیراهی که برم می رسه به تو خب ... اینم دلیل نمی شه دوستت داشته باشم!!به من چه که آخر همه ی راهها تویی ...

دلم گرفته ... شاکی ام ...نه بابا از کسی نه .از خودم ؟ نه !! مگه میشه آدم از خودش شاکی باشه ... از تو .نهایتا همه چی رو باید بهت گفت ... بگذریم ازینکه به جبر همیشه همه چی رو می دونی ... "چرا" نمی گم چون میدونم اگه بدونی خوبه ... راه حلشم آخه نهایتا دست خودته ... باید بیام پیش خودت ... دلیل نمیشه دوستت داشته باشما !! خیلی هم خوشحال نباش ...

خیلی وقتا می دوم تا بهم نرسی ... هر چند همه چی رو می دونم . نخیر !سر خودم کلاه نمی ذارم . گفتم که ... میدونم همه چی رو . ولی می خام بدوم تا بهم نرسی . آخرشم می افتم تو بغل خودت ... بازم دلیل نمیشه دوستت داشته باشم !!

مثل بچه ای شده ام که وقتی دلش می گیره و گریه می کنه و میره بغل مامانش اون رو هم می زنه ... چقدر خوب که مامانش می دونه همه چی رو ...

دلم گرفته ... تو رو نمی خادا !! ولی بیا ...البته بگما ! دلیل نمیشه که ...

چقدر خوبه که می دونی همه چی رو .

بیرون داره نم نم بارون میاد ...

 

                                                                                        سه شنبه اول اردی بهشت ۸۸


+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.

 اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد،

 چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند: زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نكرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است. ولي افسوس كه تأثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد!!!

" صادق هدايت از كتاب بوف كور"


+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
یه چیزی فهمیدم....آدمها(یعنی نویسنده ها) همیشه سرنوشتشون میشه شبیه داستاناشون.....شبیه یکی از همون شخصیتا هم می میرن...

نمیدونم چی باعث شد برم تو نخ نویسنده ها و داستان و اینا....

شایدم نقاشا شبیه تابلوهاشون میشن و مرگشون هم....شاید...شبیه مرگ مثلا رنگ سفیده تو سیاه و نحوه ی مرگشونم شبیه روش ترکیب رنگشون....

کارگرا  موزه دارا  صنعتگرا  شاعرا  کارمندا گورکنا....اوووه ه ه .....انیماتورا رو هم اضافه کنی میشه شونصد ملیون تا ...

کی قشنگ تر از همه می میره؟ هر شاعری که شعراش قشنگ تر باشه؟ نویسنده ای که همه ی کاراش قشنگه؟

......حرفمو پس می گیرم.

 


+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |
دلم شب ها آسمان می خاهد

دلم شب ها هوا می خاهد

یک پله می خاهد و یک دریا شب

سرد و ساکت....

پر از هوا...

بنشینم و به هیچ فکر کنم

و ادا در بیاورم که لذت می برم و بعد....

فکری مرا در خود حل کند...

و بروم...در شب...تا ته ته رج تاریک شب...

رها از پیله ی خواب و رویا....

می خاهم...شب ها آسمان می خاهم

بی نور...بی صدا...و لابد...بی حرکت...

و شاید هم نشینی که با هم سکوت کنیم...

 


+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت
توسط یه اسکیمو موضوع: |

setareyeghotbi

یه اسکیمو

setareyeghotbi

http://setareyeghotbi.blogfa.com

وقتی من وبلاگ بسازم...

وقتی من وبلاگ بسازم...

وقتی من وبلاگ بسازم...

از هیچ شروع شد همه چی...
به هیچ هم می رسه...
وبلاگمو می کم...تعبیر فلسفی نکن لطفا....
بین این دوتا نقطه می شه هزار جور خط کشید.

وقتی من وبلاگ بسازم...

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog